مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
غزل میچینم از آیاتِ روحانی «مکاسب» را کـتاب عـاشقی باید بـنا سازد مکـاتب را مگر آشوبِ «شهرآشوب» را از شهر برچینم مراثی را فرو بگذارم و خوانم مناقب را طریق عشق پیمودن هزاران رتبه میخواهد سهساله دختری نازم که طی کرد این مراتب را خریدار غزل امشب غـزال کـربـلا باشد شکوهِ مشتری، بیخود ز خود کردهست کاسب را قلم از خجلت الفاظ، شرم از خویش میپاشد به زحمت میکشد تصویر طوفان مطالب را قلم سادات بردارند این تندیس عصمت را بخوان از شهریار، امشب مجالی نیست صائب را بساط قطره دریا شد از این دریا سرودنها حدیث حضرت مطلوب میپرداخت طالب را مدیحش راز اسماء است ای شوریدهسر باید برید از پای این سرِّ گران، دست اجانب را رجزخوانی در اینجا آخرش بهت است و حیرانی دلِ دیوانه میگیرد به گردن این عواقب را به زیر بارِ تب، مردند عشاق سبکبالش هوای کوی او ویرانه کرده مدرسِ طب را در آن منزل که سودی منطق و برهان نمیبخشد نگاه عصمتش از پا درآورده مذاهب را امان از تنگـنای قافـیه وقتی که میدزدد ز دست شاعر شیدا بسی مضمون جالب را تو اسم اعظمی خاتون! که جبرائیل آموزد به پیش طفل ابجدخوان تو، علم غرائب را جهان را جذبهٔ چشمان زهرائیت چرخاند کمی بالا بیاور سمت هفت اقلیم حاجب را کسی که انـس دارد به سحـرگاه پگـاه تو به عشق صبح صادق مینشیند صبح کاذب را میان مدح تو بانگ اذان آمد زهی غفلت رها کردم به شوق مستحبی، عشق واجب را غـیـاباً زائر کـویت شدم بانـو مگـر شاید حـضور آشنایی کم کند فـقـدان غایب را به شوق خاکبوسی رهت، آواره میگردم چنان کلبی که بین کوچهها گم کرده صاحب را شبی که بوسهٔ خارمغیلان بیامانت کرد خجل کردی به اشک آبلههایت کواکب را شبـی که آفـتـاب آرزو شد مـیـهـمـان تـو عوض کردند تاریخ شب «لیلالرغائب» را نمیگیری لب از لعـلِ لبِ بابا و میدانی نمییابی دگر این حال و این وقت مناسب را چه خوابی خوشتر از این که کنار گرمی بابا بخوابی و در آغوشت بگیری «نجم ثاقب» را کنار شمع خاکسترنشین، دق کرد پروانه غروب دختر خورشید، دلخون کرد مغرب را |